شمارهٔ ۱۱۹۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
من نه آنم به حقیقت که تو می پنداری
بی خبر باش گر از من خبری می داری
باز پرداخته ام دانش خودبینی خویش
از من ای یار نیاید که به من هیچ آری
خودی تو همه هیچ است همه گویی او بود
پس چرا هیچی خود با همگی نسپاری
با کسی باش که پاینده جز او نیست کسی
عمر حیف است که بیهوده به خود بگذاری
صدق در تولیت صادق و ذریت اوست
نیست در رقعه ی فیروزه و در زنگاری
چیست در عالم دنیا روش زنده دلان
دوستی باشد و دل جویی و مردم داری
عالم معرفت از اول و آخر بیرون ست
نه از آنها که تصور کنی و پنداری
گر بهشت است مراد تو ز طاعت هیهات
تو نیابی چه بود وای زهی بی کاری
ترک این وسوسه گیرم ره تحقیق روم
شرح آن خود نتوان داد ز بس بسیاری
مثل زاهد و زنگی و مناجات و کلیم
وصف حال است به ممثول غلو نشماری
با دل آرام من ای باد صبا گو زنهار
الله الله ز نزاری نکنی بیزاری
پیر مولای توام نیز و به عفوت واثق
چه کنم گر نکنم بر در مولا زاری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş