شمارهٔ ۱۳۰۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مهر ماه آمد بیار ای ماه مهرافزای می
از رگ جان صراحی هر زمان بگشای می
وا نگر کز دست رفتم غمزه ای بر ما گمار
پیش تر کز پا درآیم بر سرم پیمای می
سحر مطلق می کند طبع مسیح انفاس من
هر چه در مغز پرآشوبم بگیرد جای می
دسته ی گل هر که را از باغ طبعم آرزوست
بی تقاضا گو مرا تشریف می فرمای می
بر فشانند آستین رقص تا دامان ماه
گر نهد در محفل پرهیزگاران پای می
تا ببینی خویشتن را چون دراندازد به جام
امتحانی کن به خورشید فلک پیمای می
پیل با او بس نیاید زآن که وقت امتحان
کودکی بر سازد از پیر فلک فرسای می
جام بر کف گیر و چون خم سینه صافی کن نخست
تا نماید با تو جان در جام خون پالای می
جام بی می هیچ ننماید بدان کز ابتدا
می نمود احوال در جام جهان آرای می
هر نکت سریست کز غیب آمده اینک ببین
می نماید معجز از طبع سخن پیرای می
وین نه زآن می باشد ای بابا که هر کس می خورند
از نزاری باز پرس ای وای می ای وای می
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş