شمارهٔ ۱۳۰۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
گر به من می آورد باد از عرق چینش نسیمی
نیم جانی دارم ایثارش کنم زان هم به نیمی
نیمه دیگه نگه دارم که باز آید نگارم
لایق جانان نیاز جان بود نه زر و سیمی
چون ندارم محرم راز نهانی با که گویم
محرمی باید که دارد حرمت حد حریمی
گنج پنهان در میان نتوان نهادن با گدایی
گربزی باید محل راز را نه هر سلیمی
هر ضعیفی در مسالک طاقت هجران ندارد
بر خضر چون معترض بوده ست هر موسی کلیمی
صبر باید کرد تا طالع شود صبح قیامت
طبل بی هنگام نتوانیم زد زیر گلیمی
تا نباید کرد در سیری چنین ترک تقیه
مصلحت مارا نصیحت می کند نه ترس و بیمی
گردن تسلیم بنهادیم بی کرهی که بردن
بار تشنیع و ملامت واجب است از هر لییمی
گر ز خود دیوانه ای سازی ز نادانان برستی
در خور این راز چون بهلول می باید حکیمی
چون نمی باشد گزیر از پختن سودای خامت
با کرم ساز ای نزاری چون نمی یابی کریمی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş