شمارهٔ ۱۳۰۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ساقیا می بیار حالی می
که ندارم سر کجا که و کی
خلوتی کن که عشق بپسندد
نه چو نفرت گرفته عشق از وی
درد مخموری مرا دانی
که نباشد علاج الا می
هیچ درمان دگر نخواهد بود
گفته اند آخر الدوا الکی
باز گردد به اصل خود هر چیز
چند گویی بس از شی ولاشی
خنب شخص من است و می جانم
زنده بی جان کجا بود رگ و پی
بر سرم کن چنان شرابی پر
که ز پیشانیم بریزد خوی
شرح ماء العنب نخوانده ای
و من الماء کل شی ء حی
جام می بر کف نزاری نه
تا برآرد دمار از دم دی
ورق نام و ننگ را طی کن
تا کی از طمطراق حاتم طی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş