شمارهٔ ۱۳۰۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا چه واقعه افتاد گر نمی دانی
برو بخوان ز مقامات پیر صنعانی
شدم اسیر به پیرانه سر به دست بتی
که پیش او بنهد آفتاب پیشانی
روایح نفس ش معجز مسیحایی
شمامه ی عرق ش بوی پیر کنعانی
ز رایحات عرق چین او نسیم صبا
حیات داد به اشخاص انسی و جانی
به قصد جان من ای یار بیش سعی مکن
مرا مگر نظری خاطری بود جانی
اگر به مظلمه ی زلفت اقتدا کردم
جز این دگر چه گرفتم ز کفر پریشانی
گرت مکابره در امتحان عشق کشند
مگر ز دفتر ما یک ورق فرو خوانی
به هرزه دعوی تقوا چه می کنی که اگر
به یک کرشمه اشارت کند فرومانی
سر از مجاهدء روزگار عشق مپیچ
که عشق دست نداده ست در تن آسانی
به خیره دل ز کسی بردن و بیازردن
به جور دست ملامت زهی مسلمانی
به روز حشر گرت بر ملامت عشاق
رود مواخذه ای آه از این پشیمانی
همان نزاری مستم کز ابتدا بودم
درست با تو بگفتم اگر نمی دانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş