شمارهٔ ۱۳۰۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام
من با خیال خویش می با نامسلمان خورده ام
نی نی که خوردم خون خودچون پوشم ازتوچون رخم
بر من گواهی می دهد هر می که پنهان خورده ام
از تشنگی آن دو لب می آیدم خون در جگر
مردم که در خواب از لبش دوش آب حیوان خورده ام
این نیم کشت غمزه را بیرون میارید از لبش
تا جان هم آنجایم رود کز یار پیکان خورده ام
ای مست جان خوشدلی بر جان من طعنه مزن
تو جام عشرت خورده ای من جام هجران خورده ام
وقتی به خسرو گفته ای کت من به دست خود کشم
چندین همه غمهای تو از شادی آن خورده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş