شمارهٔ ۱۳۱۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
وداع کردم و رفتم به صد پریشانی
ز دوستان و وداع آه ازین پشیمانی
فراق هم نفس الحق عظیم دشوارست
وداع جان نکند هیچ تن به آسانی
اگرچه جان پر جان است و دل برابر دل
به حکم جاذبه ی اتصال روحانی
ولی چو میل محبت به یکدگر دارند
همی کنند تقاضا نفوس انسانی
نصیبه ای ست ز بدو وصول هر کس را
به حد مرتبه ی خود ز حظ جسمانی
اگر مطالبه ای می کند ملامت نیست
نه کشتنی ست بدین امتحان نه زندانی
عذاب روز قیامت شب مفارقت است
چه دیگرست همین رستخیز طوفانی
ز دست ما چو زمام مراد بیرون شد
به سر بریم به دشواری و به آسانی
اگر زمین و زمان بر هم افکند زلزال
تغیری نپذیرد محبت جانی
صبا بگوی به آرام جان من که مکن
خلاف عهد نزاری دگر تو می دانی
رکاب وار کند پای مال ایامم
اگر عنان عنایت ز ما بگردانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş