شمارهٔ ۱۳۱۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
از غمزه ناوک زن شدی آماجگاهت دل کنم
هرروز جانی بایدم تا بر درت منزل کنم
دل رفت و جان هم می رود گویی که بی ما خوش بزی
گیرم که هرکس دل دهد جان از کجا حاصل کنم
جو جو ببرم خوش را از تیغ بر خاک درت
تا خوشه مهرم دهد تخم وفا در گل کنم
حاصل مرا صبح طرب دل عاشق شب های غم
بد روز مادرزاد را از حیله چون مقبل کنم
دی گفت صید جان کنم گفتم چه داری از عمل
گفتا که ترک کافرم هرسو شکار دل کنم
گفتم که خلق از دیدنت جان می دهد باری بکش
گفتا نمی باید مرا چندان کسان بسمل کنم
گویند خسرو میل کن بر دیگران زان بی وفا
جان و دلم بردی که را بر دیگران مایل کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş