شمارهٔ ۱۳۵۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
روی مخوانش که می چکد عرق از وی
برگ گل است آن نشسته بر ورقش خوی
هر که چنین صورتی بدید محال است
کاتش تشویش بر دلش ننهد کی
هیأت شیرینش ار مطالعه کردی
سرو کمر بر میان بدی چو شکر نی
ور به سر کشته با چنین قد و قامت
بگذرد این روح قدس باز شود حی
ای که همه کاینات ممکن و موجود
پیش وجود بزرگوار تولا شی
ترسد اگر نه فرو برد به تبرک
زاهد صد ساله با تو در رمضان می
باده بده ساقیا که موسوم نوروز
می گذرد هان و فوت می شود این فی
باغ شد از سبزه هم چو جنت و کردند
فرش چمن اهل ذوق زیر قدم طی
پیر جوان را چه می دهد به ورع دم
آتش ما سرد کی شود به دم دی
سیر نگشتی نزاریا ز ریاضت
صبر تو تا چند و احتمال تو تا کی
بس که تو باطن به خلق باز نمودی
ظاهر واعما نمی برد به سخن پی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş