غزل شمارهٔ ۱۳۵۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
محرم آهنگ دل شو سرمه بر آواز بند
یک نفس از خامشی هم رشته ای بر ساز بند
خود گدازی کعبه مقصود دارد در بغل
کم ز آتش نیستی احرام این انداز بند
عاقبت بینی نظر پوشیدن است از عیب خلق
آنچه در انجام خواهی بستن از آغاز بند
نیست غیر از خاکساری پرده دار راز عشق
گرتوانی مشت خاکی شو لب غماز بند
با خراش قلب ممنون صفا نتوان شدن
خون شو ای آیینه راه منت پرداز بند
موج می باشدکلید قفل وسواس حباب
عقده دل وانمی گردد به تار ساز بند
ننگ آزادی ست بر وهم نفس دل بستنت
این گره را همچو اشک از رشته بیرون تاز بند
زان لب خاموش شور دل گریبان می درد
حیف باشد غنچه ها را بر قبای ناز بند
ناله می گویند پروازش به جایی می رسد
ای اثر مکتوب ما بر شعله آواز بند
دستگاه ما و من بر باد حسرت رفته گیر
هرچه می بندی به خود چون رنگ بر پرواز بند
بیدل این جا یأس مطلب فتح باب مدعاست
از شکست دل گشادی بر طلسم راز بند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş