شمارهٔ ۱۳۷۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
فراق اگر چه مرا می کشد به درد جدایی
خیال دوست تو باری درین میانه کجایی
که می رود که بگوید که گر میان من و تو
وفا و عهد درست است برشکسته چرایی
هزار بار به هم برزدی چو زلف پریشان
ممالک دل و جانم به زخم تیغ جدایی
وصال زهره نه حد چو من کسی ست ولیکن
سعادتست که از مشتری شده ست عطایی
تو آفتابی و من ذره و وجود ضعیفم
نمی نماید تا خویش را به من ننمایی
به دفع مال و منال از غم تو سیر نگردم
که جان برای تو دارم چه جای کرد و کیایی
نزاریا به درآی از خودی که سود ندارد
هزار بار اگر گرد کاینات برآیی
مگر معاینه من عرف نفسه بشناسی
وگرنه باب فقد عرف ربه نگشایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş