شمارهٔ ۱۳۸۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا ناگاه پیش آمد بلایی
خلاف عقل نازل شد قضایی
دلم گم شد ندانستم کجا رفت
نشانی میدهد هر کس به جایی
تفحص کردم از قوم مسافر
مگر گفتم بود مشکل گشایی
یکی میگفت دیدم در ختایش
گرفتار کمند دل ربایی
دگر یک گفتم پندارم به کشمیر
چنینی دیده ام قید بلایی
دگر یک گفت من دیدم به رومش
چنین افتاده کار مبتلایی
دگر یک گفت نی در زنگبار است
چنین دیوانه ی زنجیر سایی
دگر یک گفت در بغداد دیدم
چنین سرگشته ی شوریده رایی
دگر یک گفت دیدم در عراقش
ندیدم لیک کارش را نوایی
دگر گفت از خراسانش طلب کن
به هر موضع که خوش دارد هوایی
یکی گفت از قهستان نیست بیرون
طلب کن دل فروزی جان فزایی
به غمزه ساحری عاشق فریبی
به لب جان پروری معجز نمایی
جهان آرای رویی دارد الحق
که خورشید است در جنبش سهایی
نشسته دیدمش جایی که دارد
چو فردوس برین خرم فضایی
به عزت بود بر طاق هلالی
زخط سبز کرده متکایی
چو رمزش گوش کردم مطلقا بود
صفات ابروان آشنایی
نزاری وقت آن آمد که بادل
درآیی از سر صلح و رضایی
نشاید کرد بیزاری به یک بار
گر از وی دروجود آید خطایی
مرو من بعد بر دنبال دل بیش
برو بنشین به کنج انزوایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş