شمارهٔ ۱۳۸۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ندارم در همه شهر آشنایی
که پیغامی برد از من به جایی
غم دل با که گویم محرمی کو
که بتوان گفت با او ماجرایی
مرا دیر است تا از ماه رویی
تقاضا میکند در سر هوایی
نیم نومید از این دولت که داند
هنوزم هست در خاطر رجایی
خوشا گر دست دادی پای بوسش
ندانم تا چنین افتد قضایی
سری دارم فدای خاک پایش
چه برخیزد ز دست بی نوایی
شبی گر اتفاق افتد که با او
به روز آریم در خلوت سرایی
چنان باشد که بر مسند نشیند
به شرکت پادشاهی با گدایی
نه زر نه زور کاری بر نیاید
به دست عاجزان چبود دعایی
به دام عشق تا از عشق گویند
نیفتد چون نزاری مبتلایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş