شمارهٔ ۱۳۸۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای در محیط کرده دعوی آشنایی
رفتی چنان که هرگز دیگر برون نیایی
گرداب در ربوده ساحل به خواب بیند
هرچند بیش کوشد کمتر بود رهایی
از لنگر طبیعت بگشای کشتی جان
بار گران بیفکن گر مرد راه مایی
سلطان هفت کشور در کنج ما نگنجد
یا سر فرو نیاید کز ما کند گدایی
لات و هبل پرستی بهتر که خویشتن را
ای ننگ بت پرستان آخر ببین کجایی
مردانه وار خو کن در خانقاه وحدت
همچون زنان رعنا تا کی ز خود نمایی
فتح اتفاق خواهد نه کسرت سپاهی
کار اتفاق دارد نه رنگ پارسایی
خواهی که مرغ جانت در دام تن نیفتد
بر کام دل طمع را دندان چه میگشایی
یاری طلب که وصلش هجران ز پس ندارد
پیوستگی خوش آید بی آفت جدایی
از بیم جان نزاری چندین طمع چه داری
با نیم نان به سر بر در کنج بی نوایی
خواهد ملک که روزی صد ره زمین ببوسد
اینجا که چون تویی را دادند کبریایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş