شمارهٔ ۱۴۰۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
آخر ای شمع روان پروانه ای
چند سوزی خاطر دیوانه ای
گر چه ما بر شمع رویت سوختیم
شمع را نگریزد از پروانه ای
هیچ نقصانی نباشد شمع را
گر شبی روشن کند ویرانه ای
کی بود حاجت شب خلوت به شمع
هر که را باشد چو تو هم خانه ای
عقل بر شمع جمال روی تو
همچو مدهوشی ست در کاشانه ای
جان من شد در خیال روی تو
همچو آدم مبتلای دانه ای
جز مگر آنچ از تو می گویند نیست
هر چه دیگر نیست جز افسانه ای
دورم از روی تو در عین هلاک
جان نباشد زنده بی جانانه ای
خود نزاری کیست تا گویند از او
در میان عاقلان دیوانه ای
گردن افرازست و سرکش لیک نیست
زلف جانان را گریز از شانه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş