غزل شمارهٔ ۱۴۰۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نشد آنکه شعله وحشتی به دل فسرده فسون کند
به زمین تپم به فلک روم چه جنون کنم که جنون کند
به فسانه هوس طرب تهی از خودیم و پر از طلب
چه دمد ز صنعت صفر نی به جز اینکه ناله فزون کند
به خیال گردش چشم او چمنی ست صرف غبار من
که ز دور اگر نظرم کنی مژه کار بوقلمون کند
ز جراحت دل ناتوان به خیال او ندهم نشان
که مباد آن کف نازنین به فسوس ساید و خون کند
به چنین زبونی دست و دل ز صنایع املم خجل
که سر خسی اگرش دهم به هزار خانه ستون کند
کف پا عروج جبین شود بن خاک عرش برین شود
شود آنچنان و چنین شود که علاج همت دون کند
نه فسانه ساز حلاوتی نه ترانه مایه عشرتی
به فسون ز پرده گوش ما چه امید پنبه برون کند
نزدم ز قسمت خشک و تر به تردد هوس دگر
که نهال بخت سیاه اگر گلی آورد شبیخون کند
چمن تحیر بیدلم که سحاب رشحه خامه اش
به تأملی گهر افکند سر قطره ای که نگون کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş