شمارهٔ ۲۱۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست
گمان مبر که دلم دل ز دوست برکندست
تنم به یک نفس از وصل یار خوشنودست
دلم به یک نظر از روی دوست خرسندست
غریب نبود اگر چشم جان به جانان است
عجیب نیست اگر میل دل به دلبندست
فغان کنند نصیحت کنان نمیدانند
که بند پای دل مستمند من پندست
ز فرقت تو به جان آمدم بیا ای جان
که جان من به جمالت بس آرزومندست
به خاک پای تو کز دیده غرق در خونم
به خاک پای تو گفتم ببین چه سوگندست
خلاف عهد نزاری مکن به سعی جفا
که در وفا و صفا بی نظیر و مانندست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş