شمارهٔ ۲۴۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
از ابتدا که لشکر ارواح برنشست
عقل از سپاه عشق هزیمت کنان بجست
اهل قیاس پس رو عقل گریز پای
ما در بلوک عشق فتادیم می به دست
در پوستین شیوۀ ما اوفتاده اند
قومی خیال باز هوس نا ک خود پرست
گر می خوریم و گرنه تفاوت نمی کند
ما بر قرار خویش همان واله ایم و مست
از گل سرشته کالبد آدم صفی
ترکیب ما ز دردی خم خانۀ الست
ما توبه بسته در سر زلف بتان و حسن
آورده باز در سر زلف بتان شکست
بر من چه اعتراض که مأمور فطرتم
ای مدعی به دست کسی اختیار هست
تشنیع بر نزاری و او خود شکسته وار
هرگز به نام و ننگ نبوده ست پای بست
ماییم و کنج فقر و می و گنج مسکرات
تا گنبد سپهر شود هم چون خاک پست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş