شمارهٔ ۲۴۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
درآمد از در من دوش هاتفی سر مست
صبوحیانه گرفته صراحی یی در دست
دل ضعیف من اول چو واله ای مدهوش
ز هول و هیبت آن امتحان ز جای بجست
سجود کردم و چندان به خاک غلتیدم
که هم چو خاک شدم پیش آستانش پست
نهفته زمزمه یی خوش به زیر لب می کرد
به چشم من زبر جامه خواب من بنشست
غذای روح فرو ریخت در پیاله و گفت
همین بود چه دگر نوش کن شراب الست
به دوست کامی جامی دو بر سرم پیمود
از آن سپس که به الزام توبه ام بشکست
نهاد بر دل من دست و گفت با خویش آی
که با تو مارا صد گونه مصلحت ها هست
دگر به کون و مکان هیچ التفات مکن
ز غیر ما ببرد هر که او به ما پیوست
معین است و مبرهن که هر وجود که او
به ما رسید ز حالات مستعار برست
نزاریا به تولای ما تبرا کن
ز کاینات و دگر خود مباش و خود مپرست
اگر وساوس شیطان گذر کند باید
سبک به قوت لاحول راه دیو ببست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş