شمارهٔ ۲۸۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
از آن زمان که زمان در تحرک استاده ست
زمانه با تو مرا عهد دوستی داده ست
اگر نه با تو مرا اتصال روحانی ست
خیال روی تو پییشم چرا بر استاده ست
به غم وجود مرا پروریده دایۀ عشق
که غم ز مادر فطرت برای من زاده ست
به دام زلف در افتاده ام ز دانۀ عشق
دلم ببین به کجا از کجا در افتاده ست
به دانه می نگرد دام غم نمی بیند
عذاب جان من از غفلت دل ساده ست
مرا که جان به لب آمد ز آرزوی لبت
مگر مقسم فطرت نصیبه ننهاده ست
نمی رود ز سرم خار خار جام الست
هنوز رنج خمار از بخار آن باده ست
که بود روز نخستین حریف مجلس انس
دریغ باز چه بودی که آمدی با دست
درون جان نزاری روایح غم اوست
ذخیره ای که ز مبدای کون بنهاده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş