شمارهٔ ۳۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
خوشا مطالعه کردن جمال بستان را
به موسمی که صبا تازه می کند جان را
میان باغ خرامان گرفته دست به دست
نگار سیب زنخدان نار پستان را
قدح به دور بگردان دمادم ای ساقی
که نیست روی ثباتی سپهر گردان را
به مذهب صلحا شرب آب رزنهی است
بده بیار ستیز صلاح جویان را
فغان زچنگ برآورد پیاپی ای مطرب
وز آن فغان مدد روح بخش انسان را
خلاف مدعیان است التفات به چنگ
بزن به تار علی رغم جان نادان را
خوش است مجلس آزادگان که فرقی نیست
میان مجمع ایشان گدا و سلطان را
زوال دور مبیناد مجلسی که دروست
بتی که نیست چو او در بهشت رضوان را
نزاریا اگرت ره نمی دهند آن جا
عجب مدار که دفعی معین است آن را
سپند دل همه بر آتش دعا دارند
چه گونه چشم رسد روزگار ایشان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş