شمارهٔ ۴۵۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
جانم فدای قاصدی کز دوست مکتوب آورد
پیغام یوسف ناگهان نزدیک یعقوب آورد
کو دستگاه صابری تا پای در دامن کشم
از دوستان عیبم مکن کین طاقت ایوب آورد
چندین که پیر خانقه بی هوده وعظم می کند
گو خادمی را حکم کن تا شاهد خوب آورد
تا هم چنان با خود رود طالب به مقصد کی رسد
هم رهرو صاحب نظر این پی به مطلوب آورد
این پارسا را بین که چون انکار رندان می کند
بر ریش خود خندد کسی کو عیب معیوب آورد
این دم نزاری زنده شو پیش از قیامت جهد کن
این کز لحد خاکت صبا با کوی محبوب آورد
نیک و بد و پاک و پلید از زاهدان عارف برد
گر عشق ظاهر تاختی بر عقل محجوب آورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş