شمارهٔ ۴۵۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
اگر آن یار کند بند جدا از بندم
بنده ام باز و به صد نوع بدو پیوندم
خون بها نیست بر آن دلبر اگر خونم ریخت
دل نبرکندم از آن یار اگر جان کندم
گل صد برگم اگر برگ ندارد چه زیان
ابر از این غصه همی گرید و من می خندم
در جهان اهل دلی نیست که با واعظ ما
این قدر پند بگوید که نگوید پندم
نیست خرسندی ام از وصل تو ای جان جهان
ور نه با وصل تو ای جان جهان خرسندم
چو تو حاجت به در غیر نبردی هرگز
خبرت نیست که چون من به تو حاجتمندم
می زدم بر سر افلاک قدم چون ناصر
عشق تو در سرم افتاد و ز پا افکندم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş