شمارهٔ ۴۸۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
زان پیش که یارم را آهنگ سفر باشد
خوش باشد اگر وصلی یک بار دگر باشد
در پای وی افتادن گر جان طلبد دادن
در معرض جان بازان جان را چه خطر باشد
بی دوست به سر بردن دشوارتر از مردن
دل میل به جان دارد تن زنده به سر باشد
من دوست کسی دارم ای دوست که بر سروش
هم مشتری و زهره هم شمس و قمر باشد
گر هیچ شود روزی سر در سر آن کارم
هر دم علم بختم افراخته تر باشد
باری بتوان گفتن کز عشق که کشتندم
بر من ظفر دشمن می شاید اگر باشد
بر صورت حال خود دل شیفته می باشم
نه هم چو خطا بینان میلم به صور باشد
از ترس رقیبان را نفرین نکنم هرگز
دانی که چرا از بد بسیار بتر باشد
آن جا که خیال او بنمود جمال او
نه گوش و خبر ماند نه چشم و بصر باشد
روزی که ببخشاید و ز پرده برون آید
مشنو که نزاری را پروای نظر باشد
جایی که کند لیلی در پردۀ دل میلی
بر هم زدۀ مجنون را از خود چه خبر باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş