شمارهٔ ۴۸۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
نه چنان نیازمندم که صفت پذیر باشد
به هزار نامه شرحش که دهم قصیر باشد
نشدی دمی فراموش اگر از نظر نهانی
رقم خیال نقشی ست که در ضمیر باشد
تو نظاره گاه حسنی و من انتظار برده
نه مرا نظر به غیری نه ترا نظیر باشد
اگرم ز در برانی بروم ولی به نامت
چه کند کسی که او را ز تو ناگزیر باشد
به جهنم ار بسوزم به از آن که بی تو باشم
که مرا هوای فردوس چو زمهریر باشد
شب خلوت ار بیایی نبود به شمع حاجت
که به آفتاب رویت شب ما منیر باشد
نه حریف خانقاهم من و خاک کوی رندان
که مرید پارسا را سر وعظ پیر باشد
ز متاع این جهانی که بود سری ست ما را
نتوان نثار کردن که سری حقیر باشد
چه خطر که دوستان را پس و پیش خصم گیرد
به کسی پناه دارند که دست گیر باشد
ز خلاف بدسگالم چه غم ار ضعیف حالم
به خدا کنم توکل که خدا بصیر باشد
نه ز محتسب هراسم نه ز شحنه باک دارم
به کسی که عشق فرمان بدهد امیر باشد
به عیادت نزاری قدمی نه ار چه دانم
چو تو پادشاه را کی سر این فقیر باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş