شمارهٔ ۵۲۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد
با که گویم که چه پیش من بی خویش آمد
رفته بودم پس کار خود و دل بنهادم
ناگهم واقعه ای صعب چنین پیش آمد
عشق با شاهد سلطان سر ظالم زینهار
این بلایی ست که پیش من درویش آمد
غافل از غمزه طمع در لب شیرین کردم
بدل نوش علی رغم دلم نیش آمد
مرغ زیرک مثل است اینکه به حلق آویزد
مرهم صبر مداوای دل ریش آمد
چه کنم چاره همین است که تسلیم شوم
مرهم صبر مداوای دل ریش آمد
بی غم عشق نبوده ست نزاری آری
عاشقی مذهب و شوریدگی اش کیش آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş