شمارهٔ ۵۳۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
سر به سر رازی که با من گفته اند
با که بر گویم که مردم خفته اند
پاکبازان خانه وهم و خیال
پاک کردستند و بیرون رفته اند
بنگه دیوانگان عشق او
زان سبب در هم دگر آشفته اند
رغم جانان راست کین افسردگان
جام جان پرور به کف بگرفته اند
دولت باقی به مبطل کی دهند
بر مغیلان نسترن نشکفته اند
با کسی چون بازگویم کاولیا
راز پنهانی ز خود بنهفته اند
همچو حلاجند بر دار قبول
هرکه را در ابتدا پذرفته اند
گوهر اسرار دور کشف را
هم به الماس نزاری سفته اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş