شمارهٔ ۵۸۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
آن بر شکسته از ما باشد که باز آید
این جا دری گشاید آن جا رهی نماید
ما منتظر نشسته برخاسته قیامت
روزی که بار باشد بر ما که در گشاید
هی هی چه گفته آخر با دوست در حضورم
آن جا که دوست باشد چیزی دگر نباید
دنیا و آخرت را بر هم زدیم کلی
چیزی نمانده این جا حاسد چه بر فزاید
تسلیم شو محق را پرهیز کن ز مبطل
بی گانه چون برن شد خانه کیا درآید
این کار را بباید گردی و پهلوانی
نازک مزاج بد دل تسلیم را نشاید
منکر مباش چندین گر در مقام وحدت
دوشیزه یی چو مریم روح اللهی بزاید
نبود شگفت اگر چه بد گو نکو نگوید
عادت بود که عقرب بر سنگ می گزاید
شوریدن نزاری چون بلبل است عمدا
کز فرط شوق چندی بر گل بنی سراید
دو کون در برابر یک ذره یی نسنجد
آن جا که غمزۀ او ما را ز ما رباید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş