شمارهٔ ۵۸۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
تاب رخت آفتاب ناورد
ذوق لب تو شراب ناورد
آن خال چو ذره هوش من برد
خشخاش تو هیچ خواب ناورد
دل دعوی صابری همی کرد
چون روی تو دید تاب ناورد
دل بر تو صبا پیام من برد
چون باز آمد جواب ناورد
از گریه که چون سرم به درد است
چشمم قدری گلاب ناورد
این دیده کدام راز دل بود
کز گریه به روی آب ناورد
زلف تو دل مرا بدزدید
رحمت به من خراب ناورد
افسوس که خسروش گرفته
پیش شه کامیاب ناورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş