شمارهٔ ۵۸۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
بی خبری گر به هوش باز نیاید
هیچ خلل در جهان راز نیاید
معترفم معترف که عقل ندارم
عقل پرستی و عشق باز نیاید
عقل به یاسای عشق زهره ندارد
هیچ کبوتر به پیش باز نیاید
سوخته داند نیازمندی عشاق
آن که فسرده ست ازو نیاز نیاید
آتش اگر در وجود شمع نیفتد
موم بیفسرده در گداز نیاید
از من بیدار دیده پرس اگر امشب
بر دل کوته نظر دراز نیاید
کافرم از بت ببیند ابروی جفتش
پیش وی از طاق در نماز نیاید
عیب کنند ار بنالد از تو نزاری
کیست کش از دل نواز ناز نیاید
دل به کسی داده ام که جان نبرم زو
خود به ازین جان به کار باز نیاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş