شمارهٔ ۵۸۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ملامت نیست گر گویم مرا با دوست می باید
مگر قاضی بدین فتوا جوابی باز فرماید
چو مجنون از غم لیلی اگر زاری کنم زیبد
چو فرهاد از لب شیرین اگر شوری کنم شاید
از آن ترسم که قاضی گوید این از شرع بیرون است
بترسد او هم از طعنه درین فن سعی ننماید
به روی مردمان گوید که شرط عشق آن باشد
که هر شب دود حسرت تا به روز از دیده پالاید
ز پا ننشیند و بر سر زنان در شهر می گردد
به آه آتشین از آسمان سیاره برباید
دمی بر وجد نجد آرد زمانی با سبع گردد
میان بر بیستون بندد کمر بر کوه بگشاید
به شرح عقل و قهر عشق پژمان است و پوشیده
که هر کو دل بداد از دست بیش از خود نیاساید
نزاری را به جز زاری نمانده ست ای مسلمانان
نزاری چون کند مسکین چو کارش بر نمی آید
مگر هم عاقبت باری به زر روزی دهد او را
بدین صیقل ز روی خاطرش زنگار بزداید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş