شمارهٔ ۵۹۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ساقیا تا خاطرم گیرد قرار
بیش تر هین هان بده کاسی سه چار
اضطراب خاطر مجروح را
جز به می تسکین نیاید می بیار
تا شود ساکن زمانی درد سر
دست گیرم باش یک دم پای دار
تو مرا معذور دار ار من تو را
رنجه می دارم به حکم اضطرار
بی قرارم از چه از بس درد دل
تو درین آتش ممانم بی قرار
میخ مجلس بودن از کسلانی است
در گرانان در فرو بند استوار
از ملامت می شود مغزم تهی
با گران جان نسبتی دارد خمار
خون رز در گردن هر کس دریغ
احتراز از خون ناحق زینهار
می خوری چندان مخور کز دست عقل
جهل بستاند زمام اختیار
ما و می بر یاد روی دوستان
با کسی دیگر نزاری را چه کار
حالیا غلمان و حوران حاضرند
بر امید نسیه تا چند انتظار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş