شمارهٔ ۶۱۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
هرگز گمان مبر که کنم با تو دل دگر
با تو بر آن سرم که برم دوستی به سر
ما را به اختلاف زمان التفات نیست
بر ما به هیچ نقص مودت گمان مبر
نه نه روا مدار که بعد از وفای عهد
هرگز کند خلافی تو بر خاطرم گذر
گر اقتضای دور کند هفته ای خلاف
تشنیع بر قضا نتوان زد بدین قدر
در باب عرض بندگی ات گر مقصرم
آن به که با مشاهده اندازم این سمر
با لطف خود بگوی که چون زابتدا مرا
کردی قبول باز مگیر آخر آن نظر
تا حاسدان گویند از بی قدم گریز
تا طاعنان نگویند از بی وفا حذر
روی و ریا نه کار محبان صادق است
هر جا محبت است دل از دل دهد خبر
گر بند بند باز گشایند چون قباش
صادق چو کوه بسته بود در وفا کمر
سالک درین منازل و مرحل کسی بود
کز خویشتن به پای ارادت کند سفر
آری نزاریا من و ما چیست جز حجاب
از خویشتن به در شو و از خود به در نگر
تا بر تو باز صورت فطرت شود عیان
وز برزخ مخیله بیرون شوی مگر
ماییم و دوستی غم دشمن نمی خوریم
می می خوریم نه غم تو نیز غم مخور
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş