شمارهٔ ۶۱۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
روزی به ما رجعت کند آن مشتری سیما مگر
هم باز پرسد عاقبت از ما بت زیبا مگر
با ما نمی افتد مگر ما را بیفکند از نظر
یا خایف است از دشمنان یا شد ملول از ما مگر
بی هوده جانی می کنم دل را تسلی می دهم
هر روز گویم صبر کن کاری شود فردا مگر
می بود وقتی مونسم من بعد منعم می کند
نپسنددم در دست غم آخر چنین تنها مگر
باد صبا را گفته ام تا پیش او زاری کند
بر یاد او هر صبح دم رخصت دهد صهبا مگر
تلخ است می کز خاصیت در شور می آرد مرا
شیرین من زان می ند ابرو ترش آیا مگر
هر لحظه صفرا می کند از شور آن شیرین لبم
فرهاد را شیرین از آن کرده است در صفرا مگر
هیهات اگر آرد صبا بوی عرق چینش به ما
هم باد ازین معجز کند اموات را احیا مگر
دل بر بلا بنهاده ام تن در ملامت داده ام
باشد که او یاد آورد روزی نزاری را مگر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş