شمارهٔ ۶۱۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
یار با ما یک زمانی در میان آید مگر
پرده از روی جهان آرای بگشاید مگر
چشم آن دارم که هم چون روی شهرآرای خویش
کلبۀ احزان ما یک شب بیاراید مگر
با سر پیمانۀ فطرت شود هم عاقبت
یک شبی تا روز با ما باده پیماید مگر
محرمی می بایدم کز من پیامی می برد
هم جوان مردی کند تشریف فرماید مگر
قامت چالاک او آمد خرامان از درم
و آن قیامت را که می گویند بنماید مگر
قصد جانم گر ندارد بر دلم رحم آورد
همتش را سر به خون من فرو ناید مگر
چون نه زر داری و نه زور ای نزاری هم چو زیر
زاریی می کن که دانم هم ببخشاید مگر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş