شمارهٔ ۶۴۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مگر یاری درافتد محرم راز
که مرموزی توان گفتن بدو باز
ولی ترسم که گفتستند نتوان
به خورد صعوه دادن لقمه باز
توانم آشنایی داد با دوست
گرم روزی دگر روزی شود باز
حدیث دوست هم با دوست گویم
که جز با او نیارم گفتن این راز
بباید ساختن با روزگارم
اگرچه روزگارم هست ناساز
بهشت این است و بس پس می برازد
اگر بر تخمه آدم کنم ناز
من و روی تو دیدن الله الله
به رویت دیده آخر چون کنم باز
نیارم دیده در خورشید کردن
من و خیل خیالت در تک و تاز
ملامت گر برآرد بانگ تشنیع
اگر بیرون برم از پرده آواز
اگر مشرک نی ام در راه وحدت
کسی با دوست چون گیرم به انباز
قیامت می کند هر دم نزاری
به نقد الوقت تا انجام از آغاز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş