شمارهٔ ۶۴۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دوش یار آمد به بالینم فراز
گفت ای خوش خفته شب های دراز
ای به خود مشغول چون رهبان به بت
گوییا ما را نخواهی دید باز
اعتبار از ما ز خود کن اعتبار
احتراز از ما ز خود کن احتراز
کشتی بی نوح را تدبیر چه
سر فرودادن به گرداب مجاز
دست در دامان نوح وقت زن
بگذر از طوفان به کشتی نیاز
همچو لنگر تا به گردن در گلی
بادبان عشق را کن سرفراز
نفس را در پای مالیدن چو خاک
شخص را چون روح پروردن به ناز
گر به پای جان توانی حج گذارد
هر سحر در کعبه بگذاری نماز
حرف حرص از صفحه خاطر بشوی
تا نباشد حاجت خط جواز
ترک این ها کن نزاری قصه چیست
محو شو در دوست اینک مخ راز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş