شمارهٔ ۶۶۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
تویی یار دیرینه هم نفس
نباشد به جای توام هیچ کس
وصال توام آرزو می کند
نمی آید از سر برون این هوس
دلم می رود بر پی سوز عشق
رود کاروان بر خروش جرس
گناهی به جز عاشقی چیست هیچ
گنه کار را جای باشد حرس
جفاها که بر بنده ات می کنی
کسی با تو هرگز نگوید که بس
ز سیلاب چشمم تغیر کند
اگر باز گویند پیش ارس
ز جانم نمانده ست جز یک رمق
اگر می توان هیچ فریادرس
زمان تا زمان منقطع می شود
کدامین زمان بل نفس تا نفس
نزاری اگرچند خوش بلبلی ست
به دستان نیابد خلاص از قفس
ز معتوه معنی و صورت مجوی
سراسیمه نه پیش بیند نه پس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş