شمارهٔ ۶۶۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
عاشق ازین شیوه نگشته ست کس
خود نه محبت نه همین است و بس
تا غم دل شرح دهم یک زمان
تا به رخت در نگرم یک نفس
روز نباشد در من بی رقیب
شب نبود کوچه من بی عسس
گر هوست بر سر من می زنند
در سر من جز هوست نیست بس
می بدهی تا نکنم بی خودی
مهر کنی قند ز دست مگس
بلبل شوریده نباشد خموش
باغ همان است و همانش قفس
گر سرش از مغز نبودی تهی
آن همه فریاد نکردی جرس
هرکه به قید تو گرفتار شد
تا ندهد جان نرهد زین حرس
رخ به جفا در نکشم وز وفا
برهمه عشاق دوانم فرس
هر دو ز بحرند به نسبت ولیک
در ز صدف یافت شود نه ز خس
کرد و کیایی نزاری تویی
خواه به کارش رس و خواهی مرس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş