شمارهٔ ۶۷۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
جانم آن جاست که او گو تنم این جا می باش
ای دل شیفته مردانه شکیبا می باش
با تو گر چون سرطان کژ رود ایام چه باک
تو به اخلاص کمر بسته چو جوزا می باش
نیست آسایشت از سایۀ دیوار کسی
هم چو خورشید سفر می کن و تنها می باش
تا توانی چو صدف در ثمین می پرور
پس پذیرندۀ هر جنس چو دریا می باش
نقد را باش و گر چون دگران موقوفی
بنشین منتظر وعدۀ فردا می باش
نام نیکو نتوان کرد توقع در عشق
هم چنین گو در تشنیع و جدل وا می باش
لاف تسلیم زدی صورت و معنی بگذار
مددت دوست بود فارغ از اعدا می باش
تا همه روی به روی تو کند مطلق دوست
راست چون آینه یک روی و مصفا می باش
عشق در گوش دلم گفت نزاری تا کی
برشکن بر خود اگر مردی و با ما می باش
عاقلان با تو اگر در من و ما بوش کنند
تو چه می خواهی ازین دمدمه شیدا می باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş