شمارهٔ ۶۷۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا گر عقل گوید متقی باش
نیارم بود با رندان اوباش
وگر ناگاه عشق از در درآید
کند خالی مقام از عقل و ای کاش
رقیبم گو ترش منشین مکن شور
که من مجروحم و یارم نمک پاش
سزد گر دیدۀ افعی نخاری
به طعنه سینۀ عشاق مخراش
مرا باری اگرچه می گزاید
نمی ترسد ز تاب زلف جماش
تو با ما گر به صلحی گر به جنگی
تو دانی نیست ما را با تو پرخاش
نزاری دم به دم می سوز خوش باش
نمی گویم چو خام افسرده می باش
ولیکن راز ما پوشیده می دار
مکن اسرار پنهانی مکن فاش
مده ره دزد را بر گنج سلطان
محبت خانه خالی کن ز اوباش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş