شمارهٔ ۶۸۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
فکن ای بخت یک ره استخوانم زیر دیوارش
که غوغای سگان از حال من سازد خبردارش
به سینه داغ بالای الف سوزم که پیش او
چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش
به عالم می فروشد هر دمم سودای زلف او
که هست از تاب خورشید رخ او گرم بازارش
همه شب سنگ غم بر سینه می کوبم که گر روزی
رقیب او زند سنگ جفا کم باشد آزارش
شد از کشتن به نامم قرعۀ محنت چنان سوده
که دوران بهر تسکین دل ما ساخت طومارش
درین بستان مشو مغرور حسن گل چه می دانی
که هست آلودۀ زهر جدایی نوک هر خارش
نزاری مرد در کویش به زاری شام غم گویی
که دیگر هیچ گه نامد به گوشم نالۀ زارش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş