شمارهٔ ۶۹۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
که می آرد به دل پیغام یارش
که باد از صدق دل جانم نثارش
نیارامد دلم تا روز محشر
مگر آن شب که گیرم در کنارش
غلام نکهت باد صبایم
که دارد بوی زلف مشک بارش
گلش گر در چمن بیند نشیند
سنان رشک در پهلوی خارش
که باشد نرگس رعنا که خود را
کند نسبت به چشم پر خمارش
بماند زادۀ کان بدخشان
خجل از رشک لعل آب دارش
خلاف سرو اگر بالا نماید
گریزد ز آن بلا در زینهارش
عجب نبود اگر در روضه طوبا
زمین بوسد نه سرو جویبارش
بلرزد از حسد سرو پیاده
چو برطرف چمن بیند سوارش
عجب چابک سواری وین عجب تر
که قلب دوستان باشد شکارش
نه زر دارم نه زور و هیچ غم نیست
ز زاری نزاری نزارش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş