شمارهٔ ۸۰۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
چو بر یاد لبش در مسکراتم
خضر بر چشمۀ آب حیاتم
اگر در مسکراتم وجد باشد
وگر در وجد باشد مسکراتم
به وجهی بت پرستم زان که دایم
خیال او بود عزی ولاتم
همین تا دم زنم خیل خیالش
فرو گیرند حالی شش جهاتم
هم از مبدای فطرت باز دادند
به حسن اهتمام عشق ذاتم
مگر هم عشق بردارد حجابم
که محجوب است عقل بی ثباتم
فرود آرد به منزل گاه دردم
بیندازد ز گردن سییاتم
وگرنه در میان بیم و امید
که بیرون آورد زین مشکلاتم
تویی هم خود حجاب خود نزاری
به دعوی قطره چون گوید فراتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş