شمارهٔ ۸۰۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دردا کز اشتیاق تو جانا بسوختم
در آتش فراق سراپا بسوختم
صهبا انیس خاطر من بود پیش ازین
اکنون هم از حرارت صهبا بسوختم
از تف سینه بس که جگر خوردم از لبت
یاقوت در خزانۀ خارا بسوختم
از رشک اشک گوهر پاک سحاب چشم
در حقۀ صدف در بیضا بسوختم
زد بر اثیر آتش آهم وزان اثر
هم چون اثیر عقد ثریا بسوختم
بر آتشم نشانی و عیبم کنی اگر
دستی برآورم که خدایا بسوختم
عاجز شدم چو سوخته می خواستی مرا
از غیرت تو دم نزدم تا بسوختم
فکرم دگر به آب سخن ره نمی برد
خاطر چنان در آتش سودا بسوختم
دل را به راه دیده و جان را به برق شوق
این را به آب دادم و آن را بسوختم
نامی نزاریا ز تو مانده ست و زاریی
پس قصه چیست گو همه اعضا بسوختم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş