شمارهٔ ۸۳۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
باز رسیدم جمال دوست بدیدم
وز لب شیرین او به کام رسیدم
در عرصات شب فراق معین
روز قیامت هزار بار بدیدم
باز نیارم به صد هزار زبان گفت
آن چه من از جور روزگار کشیدم
تا همه روها کنم به روی دل آرام
گوشۀ عزلت ز کاینات گزیدم
گر بگذارد زمانه مدت باقی
کنجی و یاری نشست و جام نبیدم
قامت او دیدم و قامت خود را
در همه آفاق صور عشق دمیدم
باز نگویم که بر زبان نتوان راند
آن چه به گوش مکاشفات شنیدم
عاقبتم چون نسیج جند ره دادند
بر خود اگرچه چو کرم پیله تنیدم
بالغ دردم که در مشیمۀ فطرت
شیر ز پستان بدو کون مکیدم
ماء معین بود چون ز چشمۀ حیوان
بالله اگر بشنی وگرنه شمیدم
بیش نگویم ز نام و ننگ نزاری
عاقبت از نام و ننگ او برهیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş