شمارهٔ ۸۳۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
هزار شکر که خود را امیدوار بدیدم
شراب در سر و سر در کنار یار بدیدم
میان مجمع یاران به کام دل بنشستم
بهشت نقد به دنیا در آشکار بدیدم
شراب وصل بنوشم چو جام هجر چشیدم
به دیده باز نهم گل چو زخم خار بدیدم
یه یک دو مه که سفر کردم آن مشقت و محنت
به من رسید که دوزخ هزار بار بدیدم
به هر نفس که زدم در فراق دوست به غربت
قیامتی دگر از جور روزگار بدیدم
گرم قضا بگذارد دگر به چشم تفرج
نظر به کس نکنم آنچ از انتظار بدیدم
چو کوی دوست ندیدم به هیچ ملک مقامی
به هر بلاد بگشتم به هر دیار بدیدم
بتا به شکر سزد گر ز سجده بر نکنم سر
که بار دیگرت از فضل کردگار بدیدم
به حسن غره مشو کاین دو هفته بیش نباشد
بدین قدر که رسیدم چنین هزار بدیدم
ز نوش داروی لب کن علاق جان نزاری
همین دواست که نبض ش به اختیار بدیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş