شمارهٔ ۸۳۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم
دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
من بر دریچۀ دل بس گوش جان نهادم
بی حد سخن شنیدم اما دو لب ندیدم
ای ساقی گزیده مانندت این دو دیده
اند عجبم نیابد اندر عرب ندیدم
گویند سوز آتش باشد نصیب کافر
محروق از آتش تو جز بولهب ندیدم
بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت
جز لطف بی حد تو او را سبب ندیدم
هم شمس و هم قمر تو هم نور و هم بصر تو
ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم
هیهات ای نزاری فضل و ادب رها کن
تا تو ادب بجستی در تو ادب ندیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş