شمارهٔ ۸۶۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسم
هلاک خویشتن این بس که می کند هوسم
بقای عمر همی خواهم از خدا چندان
که روی دوست ببینم همین مراد بسم
حیات اگر به سر آید امید می دارم
که پیش دوست شود منقطع پسین نفسم
فراق هم به نهایت رسد ولی به وصال
مساعدت نکند بخت از آن همی ترسم
هلاک اهل نظر شربت مفارقت است
اگر نه زنده دلان را نه تیغ کشت و نه سم
ز یار دور فتادم چو عندلیب از گل
مگر خدای ببخشد خلاص ازین قفسم
تو آن مبین که سفر کردم از دیار حبیب
گرش ز پیش برفتم هنوز بازپسم
مرا مگوی نزاری بر او بده خاطر
به دیگری که ارادت نمی رود به کسم
به کفر و دین نکنم التفات در غم دوست
وگر قبول نداری به جان دوست قسم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş