شمارهٔ ۸۸۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
چه حالت است ندانم به خواب می بینم
که در کنار به شب آفتاب می بینم
منم که باز به چشم خیال دیده چنین
جمال صورت جان بی نقاب می بینم
هوا معنبر و مجلس بهشت و ساقی حور
خمار در سر و بر کف شراب می بینم
به هر طرف که نظر می کنم سبک روحی
سرش گران شده مست خراب می بینم
دهان جام لبالب به خون دختر رز
چو چشم مادر مشفق پر آب می بینم
به احتیاط نظر می کنم ز بیم هلاک
که همچو تشنه بیدا سراب می بینم
به بوسه ای به لبش دست می نیارم برد
که زلف پرشکنش را به تاب می بینم
ز خون خویش به عبرت قیاس می گیرم
چو آستین سر دستش خضاب می بینم
به روزگار چنین فرصتی بود دریاب
که امشبت به جهان کامیاب می بینم
نزاریا طلب نقد کن که گردون را
به برگذشتن عمرت شتاب می بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş